تبلیغات
به سرزمین خیالت قدم بگذار - داستان برگ های کلم...


شخصی برای اولین بار یک کلم دید.

اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و

با خودش گفت :...

برید به ادامه

:حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادوپیچش کردن...!

اما وقتی به تهش رسید وبرگها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگهاست...

 

داستان زندگی هم مثل همین کلم هست!

ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم وفکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم...

و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود...!




طبقه بندی: زندگی+زندگی،
برچسب ها: داستانک کلم وزندگی،

تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395 | 01:31 ق.ظ | نویسنده : بانوی آبی پوش دریا | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه