تبلیغات
به سرزمین خیالت قدم بگذار - بهلول و دختر...


روزی بهلول بر در خانه خود نشسته بود ودختر چهار ساله اش پیش او بود.ناگاه جنازه ای از دور پیدا شد،دخترک که هرگز جنازه ای ندیده بود،گفت:ای پدر این چیست؟
گفت:آدمی مرده است.
دختر گفت:به کجا می برندش؟
گفت:آنجا که نه شمع وچراغ است،نه فرش وروشنایی،نه خورش وپوشش،نه آب ونان.
دخترش گفت:پس به خانه ما می آورند !؟!



طبقه بندی: طنز-جالب،
برچسب ها: حکایت بهلول ودخترش،

تاریخ : شنبه 29 خرداد 1395 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : بانوی آبی پوش دریا | نظرات

  • paper | بلاگ اسکای | ایران موزه